نکند تو اینجایی
که آشپزخانه
بوی بهشت میدهد
و
دلم
میخواهد
تا صبح
آشپزی کنم
تا دهانت
بوی دستهای پیازی ام را بگیرد.
نکند اینجایی
که دلم در ماهی تابه
سرخ میشود
و دستم
روی دلم نمک میپاشد.
مريم علي اكبري
پ.ن:
خيلي مجال به روز كردن اينجا و پاسخ به لطف و نظر همه ي عزيزاني كه مرا در اين سطرها مي خوانند را ندارم.بر من ببخشاييد.
اينجا
زني خفته است
كه دستانش
بوي سيگار مي داد
و چشمانش
وعده گاه اشك و آينه بود
زني كه
لبخندهاي غمگين مي زد
و بغضش
آرام آرام
از گوشه ي لبانش
بر عكس هاي يادگاري مي چكيد
و كسي
نمي دانست
گاهي
خنده
همان گريه است.
پ.ن:
تا نمي دانم كي نيستم.از تمام دوستاني كه با وجود همه ي نبودن هايم مي خوانند مرا ممنونم
لينك ترانه ي من در بنياد ترانه
سلام حضرت اشكم خداي بارانم
بيا كه باز شكسته است قلب ويرانم
ببار در وسط گريه ها تماشا كن
چه غربتي ست ميان دو چشم گريانم
به هر چه مي نگرم غير آه حرفي نيست
دوباره تيشه نشسته ست بر رگ جانم
مرا كه صادقانه به هركس رسيد خنديدم
چرا نمي كند اين خنده هيچ درمانم
ببار شعر مرا روي گونه لمسم كن
كه من اسير طلسم عجيب ديوانم
كه در ميان نفس هاي خويش جان دادم
ولي هنوز به دنبال بوي انسانم
And then a hero comes along….
بی تو
چیزی کم دارد
وقتی نیستی
تا زیر باران دستان سردم را بگیری
جای خالی شانه هایت در زیر چترم
جای خالی دستانت را بیشتر می کند
چترم را می بندم.
بگذار
بی تو خیس شوم
شاید
از آنسوی فاصله ها
چترت را به یادم باز کنی
و دستت را برایم تکان دهی
و بوسه ای بفرستی
شاید
این بار که باد بوزد
گونه ام
از شرم بوسه ات سرخ شود.
۸۹/۸/۱۲
شرمنده ی همه ی دوستانم هستم که نمی توانم به کامنت هایشان پاسخ دهم.گاهی آدم برای نفس کشیدن هم وقت کم می آورد.و ممنون که می خوانیدم.
(۱)
الف لام را
الف ابتدای با تو بودن بود
وقتی صدایت از فاصله ها صدایم می زد
و لام تا کام حرف نمی زدم
تا سکوت تنهایی ام را فریاد کند
و صدایت در آن کلام مقدس بال می شد
تا چشم های بارانی ام.
چه خیال خوبی،آه
چه خوب بود وقتی که بودی
چه سرد است مرداد بی تو.
۸۹/۵/۱۶
(۲)
این بار که به دیدارم آمدی
یادت باشد
گل زخم های انگشتانت را
در دست های منجمدم بکاری
تا دستانم دشت زنبق شود.
۸۹/۷/۴
پ.ن:
داشتم به آدم هایی فکر می کردم که از شباهتشان به آدم های داستانم گله مند می شوند. گاهی می مانم که کجای داستانم؟که من پشت نوشته هایم را با من درون آینه اشتباه می گیرند و نه نوشته هایم بلکه مرا به نقد می کشند.جهان سوم دنیایی ست که عمقش را یکسره حماقت و جهالت آدم هایش پر می کند.آه پروردگارا..
حالا همه رفته اند می توانی ساعت ها در سکوت به صدای قطره های آب گوش دهی.سرت را بر سرامیک های سرد و خالی بگذاری و بی صدا اشک بریزی و از پشت پرده ی تراس خیره شوی به آسمان و غربت سنگین این ساختمان های سیمانی،دلت را بلرزاند.و گاهی پرواز پرنده ای غربت قفس را به یادت آورد.سایه ی بالهایش را بر پرده ببینی و یادت بیاید تنهایی ات را و سایه های حضور پرنده را بفهمی. دراز بکشی کف اتاق و چشمانت بر سقف گچی آخرین بوسه ها را ببیند و چشمان اشک آلودی را به یاد بیاوری که با تو وداع کردند.می توانی به صدای شیرآبی که چکه می کند گوش دهی و تک تک قطراتش را با دانه های کوچک اشکت بشمری.
حالا دیگر همه رفته اند.تنها تو مانده ای و دختر گریان درون آینه.
هميشه با اينكه عاشق پاييزم اما وقتي در آخرين روزهاي تابستان هوا رنگ و بوي پاييز مي گيرد غمگين مي شوم.دلتنگي و غمي شبيه آخرين روزهاي اسفند به قلبم نيشتر مي زند. و باز هم مثل هميشه مجال گريزي نيست بايد عبور كرد.حال و هواي پاييزي گرگان را در هيچ شهري نديدم.شهري كه هنوز هم نمي دانم دلم برايش تنگ خواهد شد يا نه؟
گيرم كه بر عذاب تو صبر كنم چگونه بر دوري از تو طاقت آورم. دعاي كميل
وبلاگ داستاني ام با داستاني تازه به روز شد.از اینجا مرا بخوانيد.
به دختري كه شايد روزي
دخترم امشب از دل مادر
صد هزاران شراره مي بارد
روي گل هاي سرخ گونه ي تو
با نم اشك بوسه مي كارد
باز بگذار سر به شانه ي من
بشنو اين قصه ي پر از غم را
قصه ي تازه اي كه خواهد گفت
با تو امشب تمام مريم را
دخترم بغض مادرت امشب
با صدايي مهيب مي شكند
هق هقش اين سكوت سنگين را
با نوايي غريب مي شكند
واي اشكم تو را نترساند
گريه تنها پناه آدم هاست
عاقبت درك مي كني،گاهي
زنده بودن گناه آدم هاست
مادرت مريم است آن كه تو را
بي اجازه به اين جهان آورد
آه دلبند من حلالم كن
زندگاني عجيب دارد درد
جاي تو در بهشت بود اما
زود از آن تو را جدا كردم
يك شبي با غرور بيجايم
نام خوب تو را صدا كردم
من شدم مادر و تو فرزندم
تو جدا از بهشت و من در آن
پاي گهواره ي تو بيدارم
مثل روحي غريب و سرگردان
آه اين قصه را تو خواهي گفت
يك شب آخر براي كودك خود
كودكي كه تو را بغل كرده ست
با دو دست ظريف و كوچك خود

آه اي يك سالگي...بهار ۶۵
پست جديد شعري ست كه چند سال پيش به مناسبت 20 مرداد روز تولد الهام عزيزم پيشكش چشمان مهربانش كردم
گاه آرزو مي كنم كاش شاعرتر بودم تا شعرترين شعرها را به پاي عزيزترينم مي ريختم.
تولدت مبارک الهامم.
امشب درون شعر دلارام من بشو
گل كن درون شعرم و الهام من بشو
كو شانه هاي خسته ات اي نازنين من
امشب تو شعر و شور و همه نام من بشو
ابري شده دوباره دل بي بهار من
خورشيد روشني به سر بام من بشو
بغض نشسته در نفسم وا نمي شود
اشكي درون سينه ي ناكام من بشو
تا رفتن از هجوم بد خستگي و درد
در اين شب غريبه تو همگام من بشو
دارد دلم درون غزل پرسه مي زند
الهام من، دوباره تو الهام من بشو
86/2/6
پ.ن :
به تازگی ترانه ای از من در سایت بنیاد ترانه قرار گرفته.کلیک رنجه بفرمایید.
http://bonyade-taraneh.com/index.php/a/326-1389-05-11-15-41-40.html
(۱)
پرم از حس وحشي شومي
زير بار دقايق ولگرد
گيرم از چشم گريه بردارم
با دل غمزده چه بايد كرد؟
مي وزم بي هدف درون خودم
مثل يك باد گرم و بي حاصل
بادي از جنس داغ تابستان
لاي اين زخم هاي كاري دل
حالت گر گرفتگي و عطش
سرفه هاي عميق و تكراري
جاي نامم سه نقطه چين،يعني:
زن غمگين و پست سيگاري
محو دنياي خالي ام در دود
تن سپردن به گيجي آني
تا بداني چقدر تنهايي
مثل غربت درون مهماني
پشت هم سرفه و گلويي كه
بي صداييش را نفهميده
يك تن بي صدا كه مرده ولي
در فضا بوي آن نپيچيده
پرم از حس وحشي شومي
زير بار دقايق ولگرد
گيرم اين جسم لعنتي مرده است
با لج زندگي چه بايد كرد؟
دوشنبه 7 تير 1389
4.50 عصر
(۲)
خودكشي يك خيال باطل بود
زندگي يك خيال باطل تر
غول تنهاي مرگ در ذهنش
مي كشيد از چراغ جادو،سر
فكر فردا به شكل امروزي
مي گذشت از ميان افكارش
هق هقش را شديد تر مي كرد
ناله ي قلب مست و بيمارش
فكر اين كه خدا نمي شنود
گوش هايش هميشه سنگين اند
اينكه اشعار زخمي اش اين بار
بيشتر از گذشته غمگين اند
زندگي يك خيال باطل بود
خودكشي يك خيال باطل تر
مرگ تدريجي اش ورق مي خورد
در شب بي نهايتي ديگر
9 تير 89
6.25 صبح
پ.ن:
این روزها:
۱- این روزها حساسیت چقدر نایاب شده زندگی در پیش رو -رومن گاری
۲-چیزی جز زخمی از من نمانده است تنگه ای که کسی از آن نمی گذرد اکتاویوپاز
از اینکه به علت پاره ای گرفتاری های شخصی مجال دعوت از دوستان خوبم را ندارم.عذر می خواهم.ممنون که می خوانیدم.
ترس خداي ابتداي حكمت است. زبور داود