این روزها گرفته و گیجم، مجال نیست
حتی برای شعر کمی شور و حال نیست
دیگر همه به حال بدم خو گرفته اند
دلتنگی ام برای عزیزان سوال نیست
تقویم خاک خورده و از یاد رفته ام
در من نشان تازه ای از ماه و سال نیست
بگذار برگ های مرا باد پر دهد
بگذار نا تمام بمانم،خیال نیست
من خود به چشم دیده ام این را که گفته اند
هر جا که شوق پر زدنی هست، بال نیست
ای دست مرگ، میوه ی عمر مرا بچین
باور کن این که در دل من مانده،کال نیست.
۸۷/۲/۱۲
پیش خودم فکر کردم هر چند وقت یکبار به روز کردن این وبلاگ با یک شعر
کار خسته کننده ایست.می خواهم در این وبلاگ خودم را بگویم.اما این بار
با نام شناسنامه ای ام...
مریم علی اکبری متولد گرگان به شماره شناسنامه ی ۲۹۹
این روزها از کلمه لبریزم اما جز یادداشت های روزانه چیزی نمی نویسم
می خواهم کلمات را زندانی کنم.زندانبان خوبی اگرچه نیستم اما
بعضی شعرها به نگفتن زیباست.روی کاغذ که می آید رنگ و بوی زمینی می گیرد
و از یاد می رود.سکوت می کنم و در این سکوت صدای شعرترین شعرها زندانیست.
نویسنده ی عزیزی می گفت: فضای شعرهایت سیاه است.زندگی تنها غم نیست
جهان بینی ات را تغییر بده.
اما من غم را دوست دارم نه اینکه خیلی آدم غمگینی باشم اما معتقدم تا همیشه
می توان از غم نوشت اما شادی ناپایدار است.گاهی هست و گاهی نیست.
عوض کردن این جهان بینی یعنی عوض شدن من.
من چگونه می توانم این نباشم.منی که بیست و سه سال با این روح سرکش و ناآرام
زیسته ام چگونه امروز پوست بیندازم و انسانی دیگر شوم؟
شبیه آن پرنده ی زندانی که آواز دلتنگی اش به گوش دیگران قشتگ بود.دیگرانی که
درد نهفته در شعر را نمی بینند.همین که وزن و قافیه و کلمات دست به دست هم دهند
و گوش را بنوازند برایشان کافیست.دیگر چه فرق می کند این درد سینه سوز
یاد شعر دل پرنده افتادم.شعری با حال و هوای نوجوانانه که حال و هوای این روزهایم را
خوب درک می کند.
دل پرنده
دوباره پشت پنجره
پر از صدای بال بود
دل پرنده در قفس
اسیر این خیال بود
***
درون ذهن خسته اش
صدای بال می شنید
چگونه می شد از قفس
به سوی این صدا رسید؟
***
چه روزها که با دلی
شکسته گریه کرده بود
ترانه ای از این صدا
به خانه هدیه کرده بود
***
صدای گریه های او
به گوش ها قشنگ بود
غمی نبود اگر کمی
دل پرنده تنگ بود
۸۶/۱۱/۳۰
سلام
نمی خواستم دوباره وارد این فضا بشوم اما ..این روزها تشنه ی برآوردن فریادم
شاید گوشی برای شنیدن پیدا شود
فریادهایی خاموش.
گلایه
آه ای خدا،خدای دل خسته
با من بگو که این من تنها کیست؟
این من که مرده است و درون او
جز هق هق شبانه صدایی نیست
***
بی آرزو، در این شب بی پایان
مانده است با دو دیده ی غمبارش
جز اشک های یخ زده یاری نیست
تنها غم است تشنه ی دیدارش
***
در آن نگاه خسته ی او دیگر
جز انعکاس فاجعه چیزی نیست
آه ای خدا که قادر و دانایی
با من بگو که این من حیران کیست؟
***
آخر بگو چه شد که در او جان داد
یکباره شور و حال پریدن ها
با یک دل شکسته و نالان ماند
عمری اسیر در قفس دنیا
***
گویند دور از این قفس تاریک
در یک دیار گمشده دنیاییست
آه ای خدا،بگو که در آن دنیا
آیا برای خستگی ام جاییست؟
۸۶/۷/۱