صدای مرضیه و بغض بی سرانجامی
که در میان گلویم بهانه گیر شده
کلام آینه ها را دلی نمی فهمد
که ناگزیر شبی بی ترانه پیر شده
***
درون آینه ها آه می کشد چشمی
شبیه چشم من از گریه سرخ و بارانی
درون قهوه ی تلخش چه فال غمگینی ست
که غرق می شود و می رود به ویرانی
***
دو چشم قهوه ای و فال قهوه ای محزون
* هوای گریه که مستی بهانه اش باشد
صدای هق هق بی وقفه ای که می خواهد
در این زمانه کسی هم ترانه اش باشد.
۸۸/۸/۲۴
پ.ن:
* اشاره به گریه را به مستی بهانه کردم....آهنگی از خانم مرضیه
دیگر لب به قلابت نمی زنم.
شوری آب این دریا تلخی روح تو را ندارد.
قلابت را در دریایی دیگر رها کن
دلم در مرداب قلب تو می پوسد.
۴/۸/۸۸
به محمد علی ابطحی و آنان که اعتراف کردند
اعتراف
امروز با تمام وجود اعتراف کردم
که گیس دختر همسایه را کشیده ام.
و فرشتگان آنقدر برایم گناه نوشته اند
که روی هر چه گناهکار سفید شده.
اعتراف کردم که خورشید را من کشتم.
پیش از آخرین غروب
با دشنه ای و لبخندی
و از آن روز
اینجا سراسر شب است
ما حتی ماه نداریم.
ماه و ستارگانش به جرم همدستی من در اوین اند.
طومار اعترافاتم از جنس حرف های دیگریست.
و صدایم آنقدر رسا
که گوش صدای آمریکا و بی بی سی را کر می کند.
اعتراف می کنم
این صدای من است که آوار می شود در گوش هایتان.
با سیاه ترین پرونده در سپیدترین دادگاه عالم.
من هیچ جلادی را در زندان ندیده ام.
گودی چشمانم طبیعی ست
و بمیرم اگر از گل نازکتر شنیده باشم.
صدایم صدای صلیب است
صلیبی که عیسی به دوش می کشید.
اگر به اعترافاتم شک بردید
چشمانم را گواه بگیرید
که هیچگاه دروغ نمی گویند.
می ترسم از دستمالی که چشمانم را بپوشاند.
ترسم همه از این ست که مجال گفتن را از چشمانم بگیرند.
و صدایم صدای ظلمتشان شود.
۲۶/۵/۸۸
بر این گمان مباش که بوسه ای بیدارت کند.
در سرزمین من
بوسه توهمی است که در بازار معامله می شود.
بهایش دروغ ضربدر بی نهایت.
در سرزمین من
مردان گروه هرزه ی مردان
با اشاره ای به عشق دچارت می کنند.
فشار دستی و آفت کلامی
عاشق می کنند و انکار
و دیوار حاشا عجیب بلند است.
در سرزمین من تنها زن ها عاشق می مانند
و مردان هر روز عاشق می شوند.
بیدار شو شاهزاده ی خفته
بر این گمان مباش که بوسه ای بیدارت کند.
در سرزمین من بوسه توهمی است بر لبان جذامی.
۸۸/۴/۲۵
اردیبهشت همیشه برایم آغاز غمی ست ناگفتنی که دلشوره می آفریند.
این شعر را هم تقدیم می کنم به اندوه اردیبهشتی این روزهایم.
اردیبهشت ماه عجیبی ست نازنین
لبریز حس و حال غریبی ست نازنین
باور کن این بهشت که نامش گذاشتند
تصویر آشکار فریبی ست نازنین
در این بهشت گمشده از سالهای دور
حوا اسیر در غم سیبی ست نازنین
در گوش های آدمکان از غم هبوط
پیوسته یادگار نهیبی ست نازنین
از دومین طلوع غم انگیز آن مرا
در این شناسنامه نصیبی ست نازنین
این روزهای آخر اردیبهشت باز
قلبم به جستجوی طبیبی ست نازنین.
۸۷/۲/۱۸
۴۴ دقیقه ی بامداد
پ.ن:
قبلن از دوستان عزیز بابت اینکه نمی توانم به روزرسانی ام را اطلاع دهم پوزش می طلبم.
از اینکه یک سال همراهی ام کردید ممنونم.برای این پست چند کار قدیمی اما خاطره انگیز و همچنین یک شعر نسبتن جدید را پیشکش چشم هایتان می کنم.پیشاپیش سال نو هم مبارک.
برای خوانش شعرها روی عنوان آنها کلیک کنید.
از چشمان تو بر می گردم
وقتی که پلک هایت
به سنگفرش ها می افکند مرا.
۸۶/۵/۲۲
درخت معجزه نیستم
چه بیهوده دخیل می بندی.
تنها آیه ای هستم
نشان ناچیزی
از حجمی گره خورده در آغوش سرد خاک.
دخیلت
بر شانه های زخمی من درد تازه ایست
بگشای درد
از تن مفلوک و خسته ام
بگذار
فارغ از تو و شرم اجابت دیرینه حاجتت
بر شانه های باد بگریم.
پاییز ۸۵
از پشت شیشه های غبارآلود
از پشت شیشه های غبارآلود
کسی صدایم می زند
کسی که صدایش
شبیه صدای گریه های من نیست.
و دست هایش
سردی دستان یخ زده ام را می فهمد
دیروز شنیدم که جاده ی شمال لغزنده است
و اينك او
نشسته بر اسب سپيدش
و صدايم مي زند.
نمي دانم اخبار جاده ها را باور كنم يا سوار پشت پنجره را
دلم بي تاب رفتن است
دلم را به دريا مي زنم
اخبار جاده ها هميشه درست نيست.
شيهه ي اسب و جاده اي كه مي لغزد
و تيتر صفحه ي حوادث روزنامه ي فردا.
۸۷/۱۲/۱
گرچه لبریز گفتنم اما گاهی سکوت شعرترین شعر دنیاست.پس از مدتها با یک چهارپاره ی قدیمی
آمدم که بگویم هنوز زنده ام و شرمنده ی دوستانی که در این مدت کامنت هایشان بی پاسخ ماند.
**دلم می خواست کسی در حوالی احوال من نبود(سیدعلی صالحی)
او هم برای گریه ی من شانه ای نشد
رفت و مرا درون غمم ماندگار کرد
با سردی اش به جای تسلای قلب من
گلواژه های شعر مرا بی بهار کرد
****
گفتم به او برای دل خسته اندکی
ای آخرین پناه من آغوش می شوی؟
لبریز گفتن است دل بی نصیب من
آیا برای حرف دلم گوش می شوی؟
****
در اوج گریه گفت که آغوش می شود
با شانه ای که همدم شب گریه ها شود
می خواست جای گریه بخندم به روزگار
می خواست غم ز روز و شب دل جدا شود
****
اما دریغ و درد که او نیز بیش از این
تاب تحمل من دیوانه را نداشت
از خویش راند این دل محنت کشیده را
رفت و مرا در این شب اندوه جا گذاشت
۸۶/۸/۱۲
سراب
یه زمانی آرزوم بود بدونی
تو دل عاشق من چی میگذره
دیدنت حتی واسه یه لحظه هم
تموم خستگیامو میبره
***
آرزوم بود بدونی دلیل اون
هق هق شبونه ی دلم تویی
دیدنت خواب و خیاله واسه من
آخرین بهونه ی دلم تویی
***
همیشه واسم سوال بود که یه روز
می شه اسم خوبتو صدا کنم
بپیچه طنین اسمم تو صدات
خودمو از این قفس رها کنم
***
یه روزی دیدم تموم لحظه هام
به نفس های تو مبتلا شده
دیگه تنهایی و بی هم نفسی
از دل خسته ی من جدا شده
***
تنهایی درد بزرگی بود ولی
با رسیدن تو برام تموم شدی
پا گذاشتی رو دل ساده ی من
بغضی بی اراده تو گلوم شدی
***
یه زمانی آرزوم بودی ولی
داشتنت فقط عذاب بود واسه من
من همیشه تو رو از دور می دیدم
عشق تو عین سراب بود واسه من
***
حیف نمی دونست دلم چی میگذره
تو دل سیاه و بی بال و پرت
دیگه شعرامو حروم نمی کنم
این ترانه هم زیاد بود از سرت
۸۷/۵/۵
این لالایی را برایش نوشتم.
لالایی
لالا لالا کسی اینجا
دلش با تو نمی مونه
لالا لا لا که از دردات
کسی چیزی نمی دونه
***
لالا لا لا که سهم تو
فقط اشک دل خونه
لا لا لا لا که این روزا
واست گریه چه آسونه
***
لا لا لا لا تو این دنیا
دلت جا مونده انگاری
لا لا لا لا که غمگینه
نوازش های اجباری
***
لا لا لا لا دل تنگم
ببند آروم چشماتو
لالا لالا شاید تو خواب
نبینی رنگ غمهاتو
۸۷/۴/۴
۵۰ دقیقه ی بامداد
۲)
دو چشم خمار و یک لب گریانم
عمریست که با قافیه در زندانم
در بین کمان ابرویم تیری نیست
تا تیر زند به قلب زندانبانم
در آینه ی نگاه غارتگر مست
سیمای دل انگیز زنی عریانم
انگیزه ی شعر و شاعری می گیرند
از خط سیاه و تیره ی چشمانم
هر روز برای یار نو شعری نو
از وسعت عاشقانه ها حیرانم
لیلای سیاه چشم و شیرینی نیست
این بار به جستجوی یک انسانم.
۸۷/۳/۲۲
۲:۱۰ بامداد