پیش خودم فکر کردم هر چند وقت یکبار به روز کردن این وبلاگ با یک شعر
کار خسته کننده ایست.می خواهم در این وبلاگ خودم را بگویم.اما این بار
با نام شناسنامه ای ام...
مریم علی اکبری متولد گرگان به شماره شناسنامه ی ۲۹۹
این روزها از کلمه لبریزم اما جز یادداشت های روزانه چیزی نمی نویسم
می خواهم کلمات را زندانی کنم.زندانبان خوبی اگرچه نیستم اما
بعضی شعرها به نگفتن زیباست.روی کاغذ که می آید رنگ و بوی زمینی می گیرد
و از یاد می رود.سکوت می کنم و در این سکوت صدای شعرترین شعرها زندانیست.
نویسنده ی عزیزی می گفت: فضای شعرهایت سیاه است.زندگی تنها غم نیست
جهان بینی ات را تغییر بده.
اما من غم را دوست دارم نه اینکه خیلی آدم غمگینی باشم اما معتقدم تا همیشه
می توان از غم نوشت اما شادی ناپایدار است.گاهی هست و گاهی نیست.
عوض کردن این جهان بینی یعنی عوض شدن من.
من چگونه می توانم این نباشم.منی که بیست و سه سال با این روح سرکش و ناآرام
زیسته ام چگونه امروز پوست بیندازم و انسانی دیگر شوم؟
شبیه آن پرنده ی زندانی که آواز دلتنگی اش به گوش دیگران قشتگ بود.دیگرانی که
درد نهفته در شعر را نمی بینند.همین که وزن و قافیه و کلمات دست به دست هم دهند
و گوش را بنوازند برایشان کافیست.دیگر چه فرق می کند این درد سینه سوز
یاد شعر دل پرنده افتادم.شعری با حال و هوای نوجوانانه که حال و هوای این روزهایم را
خوب درک می کند.
دل پرنده
دوباره پشت پنجره
پر از صدای بال بود
دل پرنده در قفس
اسیر این خیال بود
***
درون ذهن خسته اش
صدای بال می شنید
چگونه می شد از قفس
به سوی این صدا رسید؟
***
چه روزها که با دلی
شکسته گریه کرده بود
ترانه ای از این صدا
به خانه هدیه کرده بود
***
صدای گریه های او
به گوش ها قشنگ بود
غمی نبود اگر کمی
دل پرنده تنگ بود
۸۶/۱۱/۳۰