گرچه لبریز گفتنم اما گاهی سکوت شعرترین شعر دنیاست.پس از مدتها با یک چهارپاره ی قدیمی
آمدم که بگویم هنوز زنده ام و شرمنده ی دوستانی که در این مدت کامنت هایشان بی پاسخ ماند.
**دلم می خواست کسی در حوالی احوال من نبود(سیدعلی صالحی)
او هم برای گریه ی من شانه ای نشد
رفت و مرا درون غمم ماندگار کرد
با سردی اش به جای تسلای قلب من
گلواژه های شعر مرا بی بهار کرد
****
گفتم به او برای دل خسته اندکی
ای آخرین پناه من آغوش می شوی؟
لبریز گفتن است دل بی نصیب من
آیا برای حرف دلم گوش می شوی؟
****
در اوج گریه گفت که آغوش می شود
با شانه ای که همدم شب گریه ها شود
می خواست جای گریه بخندم به روزگار
می خواست غم ز روز و شب دل جدا شود
****
اما دریغ و درد که او نیز بیش از این
تاب تحمل من دیوانه را نداشت
از خویش راند این دل محنت کشیده را
رفت و مرا در این شب اندوه جا گذاشت
۸۶/۸/۱۲