زباله بودن احساس عمیقی ست چراکه همه جا هست و هیچ کس نمی بیند.
خدا اشکای رو گونه مو ندید
منو مثل یه تیکه زباله کرد
یه نفر رد شدو پا گذاشت رو من
دلمو روونه ی یه چاله کرد
***
روزا و شبام تو تاریکی گذشت
نم بارون راه گریه هامو بست
سنگی اومد که نوازشم کنه
اما اونم شیشه ی دلو شکست
***
.
.
.
.
.
.
حالا من موندمو این زندونی که
نمی خوام دیگه ازش جدا بشم
گرچه پوسیدنه آخرش ولی
نمی خوام شبیه آدما بشم
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۸۷ ساعت 12:40 توسط مریم علی اکبری
|